تبليغاتX
...چشمهای بارونی... <
form method='POST' target="_blank" action='http://night-skin.com/topblog/vote.php?act=vote&u=ZG9ueWEtdGFuaGF5ZXRhbmhh'>

 

 

 

تا اطلاع ثانوی تعطیل شد! 

+ ساعت 19:16 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

 

آرمينه زود با ID جديدت Addم كن....بدو!!!!!!كارت دارم!

 

پ.ن:كريسمس مبارك!

+ ساعت 10:39 توسط دختری از سرزمین ناشناخته

من دارم شنبه میرم.....

فکر نکنم دیگه همدیگرو ببینیم...........

منو فراموش نکن و به خاطر تموم بدی هام منو ببخش.....

از طرف پاییز...

یلدا مبارک.....

 

نوشته شده در تاریخ ۳۰ دی ۸۷

+ ساعت 10:30 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

سلام:

بلاخره بعد قرنی اومدم آپ کنم!!

راستش دیگه نمی خوام غمگین بنویسم....

آخه تو این مدت همه فکر کردن که من شکست عشقی  خوردمو غمگینم و از اینجورچیزا که از این جور

مطالب می زارم....نه به خدا....من نه آدم غمگینی هستم و نه شکست عشقی خوردم!!!واسه

همینم  دیگه سعی می کنم  از این مطالب نزارم...

مگه اینکه کسی ازم بخواد........البته مطالب عاشقانه میزارما....ولی سعی می کنم غمگین نباشه...

چون دلم نمی خواد فکر کنین از این دختراییم که افسردگی دارم و همش تو خودمم!!!اصلا....به هیچ وجه

اینجوری نیستم...فقط از این جور مطالب خوشم میاد...وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره...

خب...حالا بریم سر آپم.....ااین مطلب رو خودم و یکی از دوستام نوشتیم.....کوتاهه ...اما به نظر خودم

جالبه....از اونجایی که حوصله کلاس عربی رو نداشتیم شروع کردیم نامه نگاری.....هر چی جمله ی

قشنگ که توش دوستت دارم توش بود رو نوشتیم.....ازتون می خوام اگه جمله ی قشنگی به نظرتون

میاد که توش دوستت دارم باشه رو  برام کامنت بزارین....اگه هم جمله ی قشنگ دیگه ای به نظرتون

اومد که توش دوستت دارم نداشت هم برام بزارین....فقط طولانی نباشه هاااا....۱ خط یا نهایت ۲

خط....تو آپ بعدی به اسم خودتون میزارم.....

خب...بریم سراغ جمله ها

-دوستت دارم!

-دوستت دارم به اندازه ی تک تک اتم های دنیا

-I lovE u/icH liEbE dIcH/Ti aMo    

-به اندازه ي عشق همه ي عاشقاي جهان دوستت دارم

-به اندازه ي عشق ليلي و مجنون دوستت دارم

-به اندازه ي عشق خسرو و شيرين دوستت دارم

-به اندازه ي عشق رومؤ و ژوليت دوستت دارم

-دوستت دارم به اندازه ي تك تك كلمه هايي كه تو جمله هاي عاشقانه به كار ميره

-دوستت دارم به اندازه وسعت بهشت

-يه دنيا دوستت دارم

-دوستت دارم به اندازه ي عظمت عشق

-به ارتفاع ابدیت دوستت دارم!

+ ساعت 14:54 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

 

 

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم!

این یه پست مخصوصه....

چون از امروز به بعد احتمالا خیلی خیلی کمتر از قبل میتونم بیام تو نت و آپ کنم....

دلیلشم حتما خودتون میدونین.....

به خاطر شروع دوباره ی درسام و حجم زیادشونه.......

امروز اومدم که ازتون خدافظی کنم.....

البته خدافظی رسمی که نه....چون قرار نیست که دیگه نیام.....

اما بلاخره لازمه....

یه تابستون دیگه هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش به عمرمون اضافه شد.....

می خوام از همینجا از همه ی دوستای گلم که تو این مدت منو تنها نذاشتن

و بهم سر میزدن یه تشکر

ویژه بکنم...

دوستای مهربونم از همتون خیلی خیلی ممنونم.....

مطمئن باشین که حتی اگه دیگه نتونم بیام هیچ وقت مهربونیاتونو فراموش نمی کنم....

همتونو دوست دارم.....

خدانگهدارتون...

 این پست رو هم تقدیم میکنم به همه ی کسایی که فراموششون نمیکنم و امیدوارم اونا هم منو

فراموش نکنن(امیدوارم خوشتون بیاد)


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آِيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


آدمك آخر دنياست بخند                            
آدمك مرگ همينجاست بخند
آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد
فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد
آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .
من زندگیمو می فروشم٬ هر کی خریداره بیاد

چون که می خوام برم سفر٬قیمتش نیست خیلی زیاد

حراج کردم زندگیمو ٬  تا بتونم مرگ بخرم

دلم می خواد تنها برم٬ هیچی از این جا نبرم

من زندگیمو می فروشم٬ به یک دیدار به یک نگاه

هر کی خریداره بگه٬ آی مردم زندگی خواه

من زندگی رو نمی خوام٬ مرگ واسه من قشنگتره

گاهی میون بودنا٬ نبودن خیلی بهتره

دل بریدم از همه کس٬ از خودم و از همه چيز

 دیرم شده باید برم٬ نباید این جا بمونم

من زندگیمو می فروشم٬ من زندگیمو می فروشم

مرگ داره می یاد سراغم٬ از دست داره می ره هوشم

دلم گرفته از زمین٬ می خوام برم تو آسمون

خداحافظ زمینی ها...سلام خدای مهربون... ...

 

+ ساعت 11:38 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

 

این مطلب تو یه وبلاگی بود.....

گفتم شما هم بخونینش.....


یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی.

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


اونطور منو نگاه نکن ‌.. دست تویِ دست من نذار

 برو یه وقت مریض میشی بغضت رو هی نگه ندار

 فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو

 محاله باورش که من دیگه نمیبینم تورو

 صدات میلرزه عشق من اسمم رو هی صدا نکن

 طنابو دور گردنم بنداز دیگه نگام نکن

 بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو

 دلو اسیر من نکن اگه دوسم داری برو

 تورو خدا گریه نکن تصمیم آخرو بگیر

 چار پایرو بکش برو چاپایه دستاشو بگیر

 با دست عاشقت بذار طنابو دور گردنم

 میخوام فقط ادا کنم حقی که موند به گردنم

 حقی که موند به گردنم

 من بشکنم به رنجم، فدای تار موهات

 مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات

 مواظب خودت باش با قلب من چه کردی

 دلواپسم نباشو به اشک کی بخندی

 بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو . . .

 اگر سراغمو گرفت ،بگین نشونه ای نذاشت

 بگین از اینجا رفته و چاره ی دیگری نداشت

 اگر سراغمو گرفت ،این نامه رو بهش بدین

 بگین که جا گذاشته بود پرسید کجا هیچی نگین

 اگه بازم پرسید ازم، اگه نکردش آشکار

 چاره ای نیست بهش بگین ،فلانی رفته زیر خاک

 من بشکنم به رنجم، فدای تار موهات

 مهم تویی نرنجی ،برس به آرزوهات

 مواظب خودت باش با قلب من چه کردی

 دلواپسم نباشو به اشک کی بخندی

 اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت . . .

+ ساعت 21:51 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

این متنو خودم نوشتم.....اما در مورد خودم نیست.....

به هیشکی هم خبر ندادم....میخوام بدونم کیا همیشه بهم سر میزنن.....

(خواهش میکنم بدون ذکر منبع کپی نکنین...)


تنهاییمو هیشکی حس نکرد....

هیشکی نفهمید چرا همیشه غمگینم....

هیشکی نپرسید چرا چشمام همیشه بارونیه....

هیشکی نخواست بدونه چرا آسمونم همیشه ابریه....

هیشکی صدای هق هق گریه های شبونمو نشنید......

هیشکی  نتونست درکم کنه......

هیشکی نخواست که درکم کنه.....

همه به فکر خودشون بودن.....

همه دنبال لذت های خودشون بودن....

همه منو به چشم یه زخم نگاه میکردن.....

که هرموقع خواستن بکننم و بندازنم دور....

حالا من موندم و یه دل شکسته......

من موندم و یه دنیا حرف نگفته.....

 هیشکی زندگی رو برام معنا نکرد.....

هیشکی......

همه تنهام گذاشتن.....

خدایا....

تو تنهام نذار.....

 

+ ساعت 11:58 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم


اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت


ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 

 مي گفت


شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري 


 به جان دلبرش افتاده بود- اما-


طبيبان گفته بودندش


اگر يک شاخه گل آرد


ازآن نوعي که من بودم


بگيرند ريشه اش را و


بسوزانند


شود مرهم


براي دلبرش آندم


شفا يابد


چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را


بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده


و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه


به روي من


بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد


و او مي رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها


تشکر از خدا مي کرد


پس از چندي


هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت


و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت


به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبي نيست


به جانم هيچ تابي نيست


اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من


براي دلبرم هرگز


دوايي نيست


واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و


من در دست او بودم


وحالا من تمام هست او بودم


دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟


نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟


و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت


که ناگه


روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -


مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارايي


زهم بشکافت


زهم بشکافت


اما ! آه


صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد


زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد


و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد


نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را


به من مي داد و بر لب هاي او فرياد


بمان اي گل


که تو تاج سرم هستي


دواي دلبرم هستي


بمان اي گل


ومن ماندم


نشان عشق و شيدايي


و با اين رنگ و زيبايي


و نام من شقايق شد


گل هميشه عاشق شد

 

+ ساعت 13:42 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

این یه آهنگ قشنگ رپ از یاس هست....خیلی مفهومه قشنگی داره....حتما بخونینش...

.خودم تایپش کردم.....


ميدوني؟يه حرفايي هست كه......آدم ممكنه روش نشه بزنه....ولي،اگه تو دلت بمونه.....يه عقده مي

شه....بيا با هم درد و دل كنيم.....

اين قصه ي منه:

زنگ مدرسه خورد....همه كتاب و دفتر رو جمع كرددن و واسه ادامه رفتن....همه شاد از اينكه برن

خونه......خوب چيزي نيست كه اونا رو برنجونه......ولي خونه واسه من بود طور ديگه......ياس داستانشو

اگه بتونه ميگه....تو دلم به همكلاسيم گفتم خوش به حالت.....هميشه اثاث ما بوده پشت وانت....بايد ا

لان بري تكاليفو بنويسي و بعد بشيني به تماشاي تلويزيون.....بابا سر شام به بچه ش بنازه پس....فردا

تو سرحالي سر كلاس درس.....ولي من،نمي خوام كه برم خونه.......واسه چي برم؟؟واسه چي

برم؟حالا كه دلم خون ه...وقتي كه دردا منو دوره كردن......مثل طناب دار....پيچيدن به دور گردن......

من...خيلي تنهام.....تو دلم خيلي حرفاس....ميخونم..... من از دردا.....بيا غم رو از دلم بر دار......

مي شينم  فكر مي كنم و به خودم مي گم آيا......داستان من بد تر نبود از بينوايان؟؟قصه ي فرار ما به يه

شهر مرزي...... تو اتاق بي چراغ و يه شمع قرضي....تو خونه اي كه از بيماري مادر تب كرد.....و پول دارو

نبود يعني بايد صبر كرد؟؟تا كي؟؟؟؟.....كي به داد اين حس برسه؟؟.....وجود من پر از درد و

استرسه......هر چي داد و فرياد زدم و هر چي اشك.....انگار صدام  مي پيچيد به خودم بر مي

گشت.....تو خونه و خيابون حتي هنگام درس.....توي فكر اينكه فردا دم زندان قصر....چطور بايد هشت

ساعت رو بكوب بشينم تا بابامو من از پشت شيشه يه ربع ببينم.....مهم نبود زندگي كنم با نون

خشك......مهم اينه  كودكي منو قانون كشت....

من...خيلي تنهام.....تو دلم خيلي حرفاس....ميخونم..... من از دردا.....بيا غم رو از دلم بر دار......

نمي خواي بميري شيرينيه جون آدمه......دليل من واسه زندگي خونوادمه... خونواده اي كه روز خوشي

نداشتن.....خواستن.....ولي دشمنا نذاشتن.....نترس خدا تو رو واسه درد اتنخاب كنه ......چون اين دردا

قبلا روي ياس امتحان شده.....واسه خدا بودم مثل موش آزمايشگاه......نتيجه ها،رو به رو شده باز با

اشكال....مشكلاتي كه مي خونم تا يه گوشه ي دردم...  جبران شه......نمي خوام دنبال سوژه

بگردم.....سوژه زندگيمه كه من شدم يه سره ويران.....ولي مهم اينه هنوز هستم پسر ايران....آره كمر

من زير اين بار خميده شد......ولي قدرتي توي وجودم دميده شد.....من به آينده هاي روشنم اعتقاد

دارم....چونكه آينده ها ن كه به من اعتماد دارن.....

من...خيلي تنهام.....تو دلم خيلي حرفاس....ميخونم..... من از دردا.....بيا غم رو از دلم بر دار......

شايد بگي ياس همه حرفاش شعاره...ولي به خدا روزاي خوشم انگشت شماره....

 

+ ساعت 19:54 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

mano bebakhshin.....

+ ساعت 23:14 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

اين پست نسبتا طولانيه....چون احتمالا يه هفته آپ نميكنم......اميدوارم خوشتون بياد..........تا هفته بعد خدانگهدار....


حسادت ميکنم به رنگ ديواروقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.

حسادت ميکنم به آفتاب وقتي با نوازش آرام به پوستت گرمي ميبخشد

حسادت ميکنم به برگ گياه وقتي در گلدان آرام گرفته

و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند

وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند

و به تختت که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته است

و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه مي دارد

و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند

و به کوچه ات درختان باغچه چشمانت

و به خودت

وبه خدايت

و به اين قلم که از تو نوشت


 

بگذار گريه کنم ……………..نه براي تو………………..

براي عشقي که مرده است

بگذار گريه کنم ……………..نه براي تو………………

براي صداقت که کمرنگ شده است

بگذار گريه کنم ……………..نه براي تو ……………….

براي غمها که يکنواخت شده است

بگذار گريه کنم ……………..نه براي تو………………..

براي آرزوها که از بين رفته اند

بگذار گريه کنم …………….نه براي تو………………..

براي محبت ها که ساکت شده اند بگذار گريه کنم …………


 

 

 امشب شب آخره که مزاحمت شدم......

خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم......

بدرقه لازم ندارم ميرم عزيز ترين.......

نذار بمونه زير پا.قلبم و بردار از زمين.....

دوست دارم براي تو يه حرف خيلي ساده بود......

غافل از اينکه دل من منتظر اشاره بود


بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
*
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
*
او که خوابيده ست در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد
...

.


روي تخته سنگي نوشته شده بود:

اگر جواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايدصبر کند.........

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم......

 زير نوشته من کسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند.؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:

بميرد بهتر است.........

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم..........

 انتظار داشتم زير نوشته من .........

نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.....


نمي نويسم .....

 چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم ....

 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم .....

زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

 گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم

 گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم

 با چه بنويسم؟

 گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم

بر روي چه بنويسم؟

 گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم؟

 گفت بنويس دوست دارم


وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است.................

 وقتي که خنديديم گفتن ديوونه است..................

 وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره.............................

 وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش.............................

 وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه...................................................

وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه...................................................

حالا ام که عاشقيم مي گن گناهه.............

+ ساعت 16:8 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم  

كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. تا

 

اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از

 

پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو

 

به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي

 

ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر

 

چيزي نفهميد...


چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر

 

گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت

 

كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

 

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن

 

چنين نوشته شده بود:


سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

 

نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت

 

بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز

 

باشه.(عاشقتم تا بي نهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون

 

قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش

 

جاري شد..

 

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم


چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ

میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون

قوی ترین و  بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین

چیزای دنیا همیشه یکین  ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه

... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم

یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .*******

 

+ ساعت 17:12 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 شب داشتم با قلبم دردو دل ميکردم
با همديگه از ادما ميگفتيم !
 من بهش گفتم به ادما به عشقشون اعتماد کن
 تا طعم شيرين زندگي رو بچشي .
 در کمال ناباوري اشک ريخت و ارام ارام بهم گفت ؟!
 گفت بعضي ادما عشقشون مثل سرابه که معشوق رو فريب ميده .
گفت بعضي ادما ارزش و لياقت عشق پاک رو ندارن !
بعضي ادما با ظاهر زيباشون و باطن زشت و پليدشون
قلبها و احساسات پاک و ساده رو به بازي ميگيرن .
بعضي ادما قلبهاي شيشه اي رو به راحتي ميشکنن و پا روي احساسات ميزارن .
بعضي ادما فقط بذر کينه و نفرت ميکارن .
بعض ادما بويي از انسانيت نبردن اصلا نميدونن عشق چيه
نميدونن عاشقي کدومه
نميدونن محبت چه شکليه !
بعض ادما جز بي وفايي جز خيانت جز دروغ چيزي بلد نيستن !
بعضي ادما حتي اشکهاي عاشق تو اون دل سنگشون اثر نميکنه !
بعضي ادما زجر اور ترين و غم انگيز ترين لحظات رو تا اخر عمر به دل عاشق تقديم ميکنن !
بعضي ادما مثل گرگهايي هستن تو لباس ميش !
بعضي ادما بديهاشون.خيانتشون.زخم خنجرشون تا اخر عمر مثل يه همزاد همراهت ميمونه!
بعضي ادما ........... ! 
در کمال نا باوري ديدم که اشک از چشمان دلم جاري شد !
ديگه نتونست از کينه اي که از بعضي ادما داشت حرف بزنه
ديگه نتونست از دل خونش حرف بزنه !
فقط و فقط اشک ميريخت .
طفلي دل ساده من . طفلي دل ساده من

+ ساعت 9:18 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری...

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی...

هرگز نگو دوستت دارم  اگه حقیقتا به اون اهمیت نمیدی...

هرگز درباره ی احساست حرفی نزن اگه واقعا وجود نداره...

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری...

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه...

هرگز به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی...

هرگز قلبی رو قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری...

هرگز...!!!


شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از

گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم

زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: "چه آوردي؟

" و شاگرد با حسرت جواب داد: "

 هيچ!

هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي

گندم زار رفتم .

" استاد گفت: " عشق يعني همين!

" شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز

هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد

پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم،

انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همین!

+ ساعت 21:39 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

امشب همه چیز روبه راه است.      همه چیز آرام .... آرام

باورت می شود.....؟؟؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم با یک "آرام بخش"

تو نگرانم نشو!همه چیز را یاد گرفته ام راه رفتن در این دنیا راهم بدون تو یاد گرفته ام!یاد گرفته ام چگونه بی صدا گریه کنم !

یاد گرفته ام هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم.تونگرانم نشو!

یاد گرفته ام بی تو باشم بی آن که تو باشی!

یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو ... وبی یاد تو....

یادگرفته ام که چگونه نبودنت را با ردپای با تو بودن وجای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو!همه چیز را یاد گرفته ام

یادگرفته ام که بی تو بخندم!یاد گرفته ام بی تو گریه کنم....بدون
شانه هایت.یاد گرفته ام دیگر عاشق نشوم.یادگرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ومهمتر از همه با یادت زنده باشم وزندگی کنم

اما.....هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام که چگونه....!

خاطراتت را برای همیشه از دلم پاک کنم

ونمی خواهم که هیچ گاه یاد بگیرم

تو نگران نشو!

فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت.

+ ساعت 10:21 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان.

قاضی نامم را بلند خواند.وگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.وسپس

محکوم شدم به تنهای و مرگ در کنار چوبه دار.از من خواستند تا

آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم

+ ساعت 13:51 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

+ ساعت 11:40 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه يه روز نبينمت می ميرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خيلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با يکی ديگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با يکی ديگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی ...
گفتم ... حالا فکر کردی فرق ما ايناس؟  

نه! فرق من اينه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم

+ ساعت 15:31 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد
ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتي ميشه به روياها فکر کرد
ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد
ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.
به راحتي ميشه به کسي قول داد
ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد
به راحتي ميشه اشتباه کرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتي ميشه گرفت
وي به سختي ميشه بخشش کرد.
به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد
ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.
و در آخر:
به راحتي ميشه اين متن را خوند
ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد...

+ ساعت 15:8 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

این مطلب واقعا رو من تاثیر گذاشت....شمام بخونینش و نظرتونو بگین....

 


ـ تاحالا شده کسی که خیلی دوستش دارید بدترین ظلم ودر حقتون بکنه

اونوقت نه بتونید نفرینش کنید نه بتونید ببخشیدش و نه فراموشش کنید.

ـ تا حالا شده یک ماه تمام روزوشب اشک بریزی ونصف شب ازخواب پاشی

مجبور شی خودتوبه یک جای خلوت برسونی تا صدای هق هق گریه هات

بقیه رو بیدار نکنه.

ـ تا حالا شده ازخدا دلخورباشی طوری که احساس کنی اونم تنهات گذاشته

ودیگه به حرفات گوش نمیده.

ـ تا حالا شده سرتو به دیوار بکوبی وبه در ودیوارمشت بزنی و با تموم وجود

فریاد بزنی واز خدا آرزی مرگ کنی.تا حالا شده اونقدر خسته باشی که ترجیح بدی

روزابخوابی وچشماتو به روی تموم روشنایی های دروغ ببندی.

ـ تا حالاشده دست به خودکشی بزنی وبخوای رگتو بزنی ولی اونقدردستات

بلرزه واشکات جلوی دیدتو بگیره که فقط باعث شه دستت چند خراش 

برداره.

ـ تا حالا شده دستتو روی قلبت بزاری از شدت درد گریه کنی.

ـ تا حالا شده با اینکه یک درد توسینت ولی بلندبلندبخندی وصدای خنده هاتو

به گوش همه برسونی تاکسی حس نکنه توغمگینی و بخوادبرات دلسوزی

کنه.

ـ تا حالا شده وقتی ازت می پرسن حالت خوبه با اینکه می دونی اصلا حالت

خوب نیست بگی خوبم بهتر از این نمی شه.

ـ تا حالا شده تو ذهنت پرازعلامت سوال باشه و کسی نباشه تا به اونا جواب

بده.

هیچکس نفهمید من تو این مدت چی کشیدم جزاون خدایی که با لا سرتونه

اون خدایی که اگه یکم سرتونو بالا کنید می بینینش ولی اون هیچ وقت منو

ندید.

خدایاااااااااااااااااااااااا منم هستم یکی ازون بنده هات که این دنیابدجوری دلش

و شکسته.

خدایا راضی ام به رضای تووووووووووووووو

+ ساعت 11:12 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

همه چیزرو به راهه
باورت می شه؟
دیگه یاد گرفته ام
شبا بخوابم با یه آرام بخش
تو نگرانم نشو...
...
همه چی رو یاد گرفته ام
راه رفتن تو این دنیا رو هم
بدون تو یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که
چطور بی صداگریه کنم
یاد گرفته ام که چه جوری
هق هق گریه هامو
با بالشم بیصدا کنم
تو نگرانم نشو...
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام که
چطور با تو باشم
بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام
نفس بکشم بدون تو
و بی یاد تو
یاد گرفته ام که
چطور نبودنت رو
با رویای با تو بودن
وجای خالیت رو
با خاطرات با تو بودن
پر کنم
تو نگرانم نشو
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام
که بی تو بخندم
یاد گرفته ام
که بی تو گریه کنم...
و بدون شونه هات
یاد گرفته ام
که دیگه عاشق نشم
یاد گرفته ام
که دیگه دل به کسی نبندم
و مهم تر از همه
یاد گرفته ام
که با یادت زنده باشم و
زندگی کنم
اما هنوز
یه چیز رو یاد نگرفته ام
که چگونه
و برای همیشه
خاطراتت رو از صفحه ی دلم پاک کنم؟
و نمی خوام
هیچ وقتم یاد بگیرم
...
تو نگرانم نشو
فراموش کردنت رو
هیچ وقت
یاد نخواهم گرفت

+ ساعت 18:12 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

+ ساعت 10:23 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 

آينده نه بهتر خواهد بود و نه بدتر، تنها متفاوت خواهد بود.

خواستم زندگی کنم ، گفتند : بی وفاست

خواستم خودکشی کنم ، گفتند : گناه است

خواستم تنها باشم ، گفتند : مگه عاشقی؟!

خواستم عاشق باشم ، گفتند: جرم است

خواستم با همه باشم ، گفتند : غرور داشته باش

خواستم کافر شوم ، گفتند : مگر عشقت را آزاد نمی خواهی؟

خواستم آرزو هایم برآورده شود ، گفتند : به گور خواهی برد

خواستم بی تفاوت باشم ، گفتند : مسئولی

خواستم بيندیشم ، گفتند : کوچک تر از آنی

خواستم پرواز کنم ، گفتند : بالهایت شکسته

آری این است یک زندگی پر از حرف و سخن...

بايد خودت باشي تا بتوني زندگي کني...

تا زندگيت رو ازت نگرفتن ، عجله کن. آن و خودت رو پيدا آن !!!

+ ساعت 19:3 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه

 

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی

 

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری

 

خيلی سخته که روز تولدت،همه بهت تبريک بگن ،

 

جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

 

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره

 

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه :ديگه نمی خوامت

 

خيلي سخته كه روي همه چيزت پا بذاري و تمام پل هاي پشت سرت رو

 

 به خاطر بودن با يكي خراب كني ، بعد اون رفيق نيمه راهت بشه

 

خيلي سخته كه لحظه لحظه ي عمرت رو به كسي فكر كني و بعدا متوجه بشي

 

كه هيچ وقت به تو فكر نمي كرده ، حتي براي يه لحظه

 

خيلي سخته كه جايي باشي كه قبلا با اون بودي اما حالا ، يا ديگه نيست يا با يكي ديگه ...

 

خيلي سخته كه براي هزارمين بار غرورت رو زير پاهات له كني و

 

 بگي « دوست دارم » بعد خيلي ساده بشنوي « برو »

 

خيلي سخته كه هر شب تو خواب بينيش و تو بيداري حتي نتوني به عكسش خيره بشي


 

روزی پسری یک صورت حساب به مادرش داد

مادر صورت حساب را بلند خواند:

کوتاه کردن چمن باغچه                    5 دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                     1 دلار

مراقبت از برادر کوچکم                    3 دلار

بیرون بردن سطل زباله                     2 دلار

نمره ریاضی خوبی که دیروز گرفتم       6 دلار

جمع بدهی شما به من                           17 دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاه کرد....چند لحظه بعد قلم را برداشت و پشت برگ

صورت حساب نوشت:

_بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشت کردی              هیچ

ابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا خواندم        هیچ

_برای تمام زحماتی که کشیدم تا بزرگ شوی                          هیچ

_بابت غذا، نظافت و اسباب بازی هایت                                  هیچ

_بابت عشق واقعی من به تو هم                                         هیچ

وقتی پسر صورت حساب مادر را خواند اشکهایش جاری شد و گفت: دوستت دارم مادر...

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلا پرداخت شده!!

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود


بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود

+ ساعت 16:24 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

یکی بود یکی نبود

اون که بود تو بودی و اونکه تو قلبت نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت

اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست

اون که خواست تو بودی و اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم

یکی گفت یکی نگفت

اون که گفت تو بودی و اون که جز تو به هیچ کس دوست دارم نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت

اون که رفت تو بودی و اون که مهر تو هیچ وقت از دلش بیرون نرفت من بودم


دختر از پسر پرسید:

خوشگلم؟

گفت : نه.

پرسید : دوستم داری؟  

گفت : نه. 

پرسید : اگه بمیرم برام گریه میکنی؟

گفت : نه.

دختر چشماش پر اشک شد و هیچی نگفت.

پسر دختر رو بغل کرد و گفت :

تو خوشگل نیستی ، زیباترینی.

تو رو دوست ندارم ، عاشقتم.

بمیری برات گریه نمی کنم ، میمیرم

+ ساعت 13:23 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می

 

کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها

 

شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم

 

هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به

 

بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در

 

ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم


يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد

 

مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى

 

تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ،

 

مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و

 

رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ،

 

پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

 

 

 


قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن!!.. چشمانم محکوم شد  به مهربان بودن!..دستهایم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!...و "عشقم" محکوم شد به" مردن

+ ساعت 22:17 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

این داستان منو خیلی تحت تاثیر قرار داد....شما رو چطور؟

منبع مطلب:از وبلاگ آرزوهای من


وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ ساعت 8:36 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

پشت پرچین غرور
پیش آیینه ی اشک
روی آیینه ی تنهایی
مینویسم بر باد
مینویسم خورشید
مینویسی باران
مینویسم آبی، دریا، آب
مینویسی مهتاب
مینویسم تندر، طوفان، برف
پروبالی که شکست
آفتابی که پرید
مینویسی پاییز
باغ بی برگ و باری که تکید
از اجاقی که نپیوست به صبحی روشن
مینویسم بی تو
مینویسی بی من
مینویسم ای دوست
مینویسم ای یار
که به اندوه تو پیوند زده ام دفتر خاطره را
روی باران بستم چشم را، پنجره را، حوصله را
و سکوتی که صدایم را سوخت
از خزانی که بهارم را برد
روزگارم را برد
همه دار و ندارم را برد
مینویسم بر برف
مینویسی بر باد
خط به خط نامه تنهایی را
حسرت تلخ هم آوایی را

+ ساعت 17:57 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

 ماهی بود یه دریا یه آسمون زیبا
یه قایق شکسته یه ماهیگیر تنها
یه ماهی که دریا دنیای بار عشق بود
یه صیاد که یه ماهی امید آخرش بود
یه ماهی که حواسش به آینه های نوربود
فکر شب عروسی توحجله بلور بود
ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش
می شه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش
ماهی نمی شد باورش تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهی گیر می شه نگاه آخرش
ماهی یواش می خندید به قحطی صداقت
به دشنه ای که خوردش تو سفره رفاقت
ماهی نفهمید چه کسی سینه خست شودرید؟
کدوم لب گرسنه ای شوری جسمشو چشید؟
ماهی هرگز نفهمید با تور وبند صیاد
نمیشد عشق شیرین برای قلب فرهاد

+ ساعت 12:13 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا آن را تجربه کرده ام ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و
انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد!!!


+ ساعت 16:34 توسط دختری از سرزمین ناشناخته |

نام : گمنام
شهرت : سرگردان
زادگاه : محراب غم
تاريخ تولد :در یکی از روزهای بارانی
شماره شناسنامه : نامفهوم
مدت محکوميت : حبس ابد
نام پدر : کوه رنج
نام مادر : فرشته ی غم
نام پدربزرگ : درويش تنها
نام مادربزرگ : سلطان غم
قد:كمتر از خاك
وزن:به سنگيني بغض چند ساله
رنگ چشم:بارانی
رنگ مو:همرنگ درد
مقطع تحصیلی:پايه آخر بد بختي
گناه:انسان بودن
جرم:به دنیا آمدن
محکومیت:زندگی کردن
زمان رهایی:مرگ
چراغم :خاموشی
سقفم :آسمان
مونسم : شب
کارم : حسرت
يادم : فراموشی
دردم : فراغ
فريادم : سکوت
آرزويم : مرگ
زندگيم :سیاه پر کلاغی
اميدم :ناامیدی
آدرس : خيابان غم –
ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي –
خيابان رنج – کوچه غربت –
پلاک ناباوري
(به نيستي محكوم شدم،اماگله نکردم.....)

Home
Email
Night Skin